|
امروز که رفتم جلوی آینه، برای اولین بار از صورتم، از چهره ام خوشم اومد!! از اون موهای بلند و ژولی پولی که ریخته بود یه طرف صورتم و چرب بود مثل همیشه و منو مثل اسکیزوفرنها کرده بود. از ته ریشی که رو صورتم سبز شده بود و من همیشه با یه تیغ ترتیبشو میدادم. از چشمهای خمار ورقلنبیدم که کج و کوله ان که حالا از خستگی و از زور کار با کامپیوتر، حالا شده بودن دوتا کاسه خون. از چهره ام که از زور فشار درسهای نخونده و وضعیت رقت بار جامعه و کشورم، حالا عبوس شده بود و رنجیده. از صورت کشیده و درازم، از نگاه دپرسم، از ......از...... با خودم گفتم، این همون چهره ایه که همیشه میخواستم داشته باشم. و همه اینا برای اولین بار بود که رخ میداد. و بعد آبی به صورتم زدم و سرمو گرفتم زیر شیر که یکم خنک شم و یکم آروم و از یادم بره که پسر همسایمونو ظهر عاشورا تو میدون انقلاب با تیر زدن تو سرش و کشتنش!! یادم بره که عملا خانوادش با مرگش از هم پاشیده و مادرش قاطی کرده. یادم بره که این آدم 27 ساله رو در نهایت مظلومیت کشتن و در کمال بیشرمی ،ساعت 8.30 شب دفن کردن و تازه خانوادش باید خوشحال باشن که موقع دفن خبر شدن!! سرمو شستم که آروم شم که بتونم درس بخونم . به آینه نگاه کردم. دیگه این چهره اون چهره نبود. دیگه ازش خوشم نمیومد. من عوض شده بودم. من عوض شدم. چراغو خاموش کردم که خودمو نتونم ببینم. تو آینه ، برق دوتا چشم به من خیره بود. ساعت 1.30 شب بود، همه خواب بودن ومن خسته.
24 دی 1388-ساعت 2 شب
تهيه شده توسط
hesam, azad o raha
در تاريخ
پنجشنبه ۲۴ دي ۸۸ ساعت ۱۲:۰۳ |
نظرات (16)
|